تبليغاتX
----------< http://xs136.xs.to/xs136/09050/alah_09_01__01_506.gif>---------- [url=http://xs.to][img]http://xs136.xs.to/xs136/09050/alah_09_01__01_506.gif[/img][/url] [url=http://xs.to][img=http://xs136.xs.to/xs136/09050/alah_09_01__01_506.gif][/url] خاطرات

 

سلام

 

من کشته ی آن چشمان آبی ، که آبی را نمی بینم توخوابی ، بساط دوری از هم دشت است، آن قضای سرنوشت است، هجر و فراق و درد گران ، دوای وصل گم گشت است، اگر تلخی نیاید بر زبان ، شیرینی فهم نگردد در بیان.

 

بوی بهار می دهد روزنه ی نگاه تو       جلای یار می دهد چشمه ی بزم خواه تو

گردد سپهر ما جام فراق می دهی          ز مست تشنه لب، دل می برد رزمگاه تو

خدیو جان ما تویی مهر دل آرام                       گلشن راز می شکند زلف براه تو

شوق نگار می رسد ادای کار تو                    شفای درد می دهد غنچه نگاه تو

سوی دیار می شود کرشمه ی عُزار            کز سپیده دم می رسد رنگ وداء تو

غائله ی شرم می دود ز گونه هایت            لاله ی سرخ می شود پیک  حیاء تو

(حائر) از جان می خرد عشوه ی سحرت

وفای نرگس مستت می دهد بهاء تو

 

(28-فروردین-1369)

نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 7:47 | لینک ثابت |

 

 

[[ به مناسبت عید فطر  ]] 

 

 عید آمد و عزای عدالت شد   

 حاکم سرخورده پرخجالت شد

 دیوار ظلم به بلندای عرش است 

 این عید هم پر وهم و بر بطالت شد

 

 

*******************************

 

 

شرم است دیدن روی یار          ظلم است بر پیشانی دار

 

 

سکوت  بر ظالم  پر  رو                   افزون کند زشتی  کار

 

نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ساعت 23:14 | لینک ثابت |

 

چگونه بودن

يك وقت  يك جور هستيم . يك زماني مي خواهيم  يك طور باشيم ويك وقت هم مي خواهند يك جور باشيم.قال علي (ع) البيان و في النهج البلاغه و النظومه : النّاسُ ثلاثهٌ وغير كذلك : همجُ الرئا ، عالمٌ و متعلم .حضرت علي بن ابي طالب آن امير عرب و سرور عجم در نهج البلاغه مي فرمايد:مردمان روي زمين سه دسته اند. همجٌ الرئا ، يعني افراد نادان كه اهل دانستن نيستند و بدنبال يادگيري هم نيستند و چون حيوانات زندگي مي كنند. همه ي كساني كه بدنبال كارهاي لهو و لعب و سرگرم كننده و وقت گذران است و تنها مي خواهد وقت خود را پر نمايند اينان مانند حيواناتي هستند كه براساس غريزه خودشان را ارضاء كرده و عمر خود

 

را به سر مي آورند و چون به آنها گفته شود كه چرا چنين با عمر خود رفتار مي كنيد گويند كه دنياي دو روزه اي است فردا  افتاده و خواهيم مرد و جاي افسوس ندارد. اينان خوشحال  بودن و شاد بدن را با گمراهي و تلف عمر اشتباهي گرفته    اند.حالاكثريت جامعه ي انساني ابتدا به ساكن   چنين هستند .وشايد چنين بمانند. دسته ي دوم : عالمٌ ، كساني كه علم مي آموزند و مشغول يادگيري علوم روز خود هستند. اينان قدري خود را از دسته ي اول جدا نموده اند. و خود را در برزخي براي رسيدن به پرده ي نهايي قرار داده اند. وزماني كه دسته ي اول فرد يا افرادي را چنين ببينند آنگاه علاقه مند مي شوند تا به آنها به پيوندند و بقولي دوست دارند كه  چنين شوند اگر شرايط براي آنها مهيا باشد. ودسته ي سوم : متعلمٌ  كساني كه از همجُ الرئا و عالمٌ گذشته و به خود ياددادن پيوسته

 

است . و به نحوي براي ديگران الگو شده اند . وتمامي مردمي كه آنها را مي شناسند دوست دارند عين آنها بشوند و اين دسته دسته ي خوبي است و اين همان دسته است كه پيامبر (ص) درباره ي آنها فرموده است : مداد العلماء افضل من دماء الشداء. حركت و صداي چكاچك نوك قلم علما از فضيلت خون شهيد افضل تر است. و اين همان است كه مي خواهند ما چگونه باشيم.و قرآن خواسته است كه ما چگونه باشيم : در دو آيه ي اول سوره  الجمعه : چنين آورده است . قال الله الحكيم في محكم الكتاب الكريم . بسم الله الرحمن  الرحيم . يسبح لله ما  في السموت وما في الارض الملك القدوس العزيز الحكيم * هوالذي بعث في الاميين رسولاً منهم يتلو عليهم آياته ويزكيم و يعلمهم الكتاب والحكمه و ان كانو من قبل لفي ضلال مبين. خداوند عالم در كتاب محكمش قرآن كريم

 

و مجيد پس از ياد آوري اين مطلب كه تمامي آنچه در زمين و آسمان است خدواند را تسبيح

وتعظيم مي نمايند . فرموده است:  بدرستي كه پيامبران را براي خواندن و بيان نشانه هاي خود فرو فرستاديم تا باعث شوند كه شما ابتدا تزكيه كنيد و سپس دنش زندگي كردن درست را بياموزيد. وقرآن مي خواهد هر آن كه پيرو اوست اين گونه باشد كه خود را تزكيه نمايد و از بدي ها و پلشتي دور كند تا با پاكي و طهارت به آنچه خداوند املاء فرموده اند بياموزد. و وقتي ديدي در  نزد همگان مورد احترام شدي نه  بواسطه ي زورت و نه بواسطه ي زرت كه بواسطه ي پاكي و صداقتت ، آ؛نگاه بدان كه تو در حال تزكيه هستي و هوشيار باش كه اين پاكي از تو بواسطه ي دشمناني كه هم پيدا  مي كني از دست ندهي .

 

 آتش زير خاكستر

روزي  بود  روزگاري  بود   مردمي   متفرق  كه از جاهاي  مختلف    آمده  بودند  در  كنار   رودخانه اي   در  نزديكي   هم   ساكن  شدند   و چادرها    را  بر  پا  كردند   . كم   كم   با  هم   آشنا  شدند   و  پس   از  چندي  ، زندگي   آنان   به  واسطه  ي   وجود   آب  و زمين  كشاورزي  رونق   گرفت  و در باب  استفاده از  زمين  بينشان   اختلاف  افتاد.براي  حل  اختلاف   هر كسي  حرف  خودش  را  مي زد  تا  آن كه ديدند  به  نتيجه  نمي رسند  و به اين فكر   افتادند  تا   از  فكر  و تجربه  مسن ترين   فرد  كه در  ميانشان  بود  استفاده  كنند  و  مسئله   را   حل   كنند  و  مسئله  به اين   طريق   با دادن  سهمي  به  هركدام    حل  و فصل   شد.  اينجا  بود  كه  آن  ريش  سفيد   رئيس   قبيله   شد   تا  مسائل   را  در  زمان  اضطرار  حل و فصل  نمايد .و اين   سنگ  بنا  اولين سنگ   بناي   دولت  هاي   امروزي   بود  كه  گذاشته  شد. 

 

 اساس زندگی

خلقت   ما  بر اساس   چهار  عمل   اصلی   گذاشته   شده است .و زندگی چندین  هزار ساله بشر  در  این  چارچوب  حرکت نموده است  و تا بحال کسی نیامده است  که بتواند آن را تغییر داده  و از این حوزه  خارج  نماید هر آنچه  عمل صورت  گرفته  که باعث  پیشرفت  زندگی  بشر  در این چند هزار ساله  شده است  در حوزه ی  چهار عمل اصلی بوده است.

 

 

نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 0:13 | لینک ثابت |

امری نیست

خطا آمد  که  هم  امری  نداری                           چون  میخانه نشین تو خماری

فنا  در  وادی  امکان شدیم ما                            فدای  سرو  بی  سامان شدیم ما

تحیت باد بر دوست گرامی و امید است که چون گلهای بهاری خرم و آباد باشی، کزمهر صنوبر زندگی را به عافیت بگذرانی . مثلی است خودمانی که می گویند: بگردم ای کْه او کْه تا بجورم کْهنه خویشی که غریبی بار مْ نمی بْرد منزل.حال ،چون آوای صنوبر به دل نشیند ، سرانجام قصه عشق به محفل نشیند، اینده بر تارک در امید چنین روزی را به چشم دل مینمایم هرچندکه هم شهیر انتظار روز وصل می کشد .چه باید گفت دلها همه هوای سروی چون تو دارند شاید هم قصه ی سیر و پیاز به سرنوشت فاطی وصلت آویخت و بعض مهتران درمانده شدند. کلام امروز بر جمال می چرخد وحنای دیروز خضاب عاشق امروز میشود. سرور معشوق کمال  فرزند دل میشناسد. بخت چنین اقبال را میخواند.که برایش دمپخت چهار فصل بار می نماید. و با دسته ی گل بنفشه سفره ی مقصود رنگین می شود. سیرت پاک و صورت پاک کی میکند تاب.

بیا جام جهان از نو وفا کن                      اگر کافر دلی شرم از خدا کن

به سر دارم هوای مهر رویت                     ای عشق دیرین با ما جفا کن

راستی چه می شود انسان یکبار دیگر به درون خود باز گرددو بخواهد که بیاید تا چه حد در او  ظرفیت هست و چه توانایی ها را در خود میبیند. که چرا و برای چه بدنیا آمده و بصورت گروهی زندگی میکند.و برای چه تشکیل خانواده می دهد؟ و این چرخه ی طبیعی نسل انسان به فرزند چه هست؟ چه نیازی ؟ منظور و هدف از این کارها چیست؟

از آن چاکی که در عمر وطن بود           مرا کی دوستی با برد یمن بود

جامه ی پاکی بر تنم کردی یار            که خوش این جامه والتین سمن بود       

 

من دیده ی خونبارم      آتش زده گفتارم

از بهر تو می گریم       عالم شده بیمارم

 

اگر هفت است یا هفت تیر است عزیزم           اگر  راه تو دور است گل بریزم

مرا با راه دور هم که  خیالی نیست              خیال از فراقست چون شمع و پریزم

به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدم نامه        به پیر صومعه بر گو ببین حسن ختامم

 

(پنج- اردیبهشت-69)  

 

نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 0:2 | لینک ثابت |

وارونويسي

 

اگر وارونويسي نامه اي ازجانب خود

حكايت جانب تودارد چونان به ره شد

 

 

بعد از عرض سلام اميد است كه همواره در ميان گل هاي بهاري

 

دورود و ازنا سرسبز و خرم باشي .

 

دسته گل هاي زيباي لري كه مايه ي نشاط و موجباط سرورند.

 

ابروان چو شمشير و جام هاي چه آفتاب و غنچه لب هاي شكوفه بادام.

 

گونه هاي مستشان چو لاله ي وحشي و مرمرهاي سينه چون موج پامچال،

 

به هنگام وزيدن باد صباح جانب مشرق دل و جان است.

 

اندام هاي چون سرو كوهستان و از همه مهمتر قلب رئوف ومهربانشان كه

 

بسان  خوش نيتي كودكان ، خدا گونه است.

 

از مژگان خود تير پيكان شيرين و دلفريب رها مي سازند و دلدارو

 

بي دل را مسحور خود سازند.

 

حكايت از مجالست و مؤانست ومجانست نموده و حرمت شب هاي فراق

 

يار دور را نگه دارند.

 

زيبايي  و طراوت شب هاي سرطان و درخشش ستارگان اسد به

 

هنگام معاشقه ي بحر وپروين و اميد و زهر ، سكوت شيواي گلشن

 

شبچراغ در وادي پر خروش سنبله سزاي آن دارد كه محفل بدون

 

شاهد  لرنسب و همچنان صداي قهقهه ي خوش آهنگ و با اصالت

 

و دل نشين آنها بر بام تفكر احسان ميزان بگذرد و عاشقي چون تو

 

دل واكند و حناي مستي به سرانگشت خود بمالد كه طلا ببيند.

 

شبي در محفل دلدار به استراحت  كار بودم ، ستاره هاي رخشنده

 

كه هركدام سخني براي گفتن داشتند مي شمردم و يكي از هزاران

 

برق آن را از خود مي پنداشتم و با اين اوصاف خود  را سرگرم

 

نموده تا بخواب نرفتهع و بتوانم سرفه هاي گه گاهي دلدار شنيده

 

و هم از حركت هاي سر كه هر بار به جانبي مي رفت رقص

 

امواج زلف پريشانش را ببينم و با ضمضمه ي زلف كه از فراق

 

وصال آگهم مي نمود دمي مجالست داشتم كه ناگه قلم بر لوح چسبيد

 

و رؤياي هميشه پريشانم هوش ما را از آن خود ساخته و رمق دانستن

 

 و توان داشتن از ما ربوده شد و خواب براي چند لحظه بر ما حاكم شد.

 

در عالم رؤيا ديدم هاتفي گفت كه ديده خسته مداراز عشق مجاز كه در

 

وادي عشق حقيقي هستي ، نياسوده و نيالوده و دمي آزرده از فسخ نشو

 

كه وصل نزديك است و اين جمله هراس بر ما فكنده و با اين هراس

 

، بيداري رشته ي رؤيا را بريد و ما همان شب با آن وعده و دلهره ي

 

وصل سپري كرده و بخشنده ي نور شبانگاهي را شاهد گرفتيم .

 

هواي دل بر حياي گل نشيند و صفايس بزم و رداي شكوفه برسرنهد.

 

اداي لطف از جانب معشوق است به عاشق خسته دل.

 

 

گرگذر  از كعبه كني سبويي نوش

 

با پيمانه ي ساقي شو همدم و كوش

 

 

دست از سرو خرامان طبيب نكش

 

چون بروي در بر او سخنش كن گوش

 

 

به شب آن زنجيره ي دُر كه نظر دار

 

تا رسد ز سپيده آواز  سروش

 

 

مطرب از صفا كه مشعر چون برسد

 

    به كار چنگش كه مدار و بخروش

 

 

از عرفه تا به مني  لب  نگشا

 

به بُوَد آن دم به درونت بزني جوش

 

 

چون بقيع اندر تب ديده رسوخد

 

جام مي ات گر برود سر، تو بنوش

 

 

چو (حائر) از تبع طوافت نظر است

 

پس از اين ايده ي خود كه هم باش به هوش

 

 

(هشت تيرماه سال 6۹)

نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 10:56 | لینک ثابت |
 

 

بنام خداوند

 

هستي بخش جهان

 

بسي شور و غوغاست در اينجا

 

كه هم رقعه ي مكتوب نگارست به هرجا

 

دلها در تب و تاب عشق رخ يار

 

مي رود از ديده، اشك گلهاي بهار

 

دست در حلقه ي زلف خوبرويان است

 

ناز و نياز، اداي مهرورزان است

 

همه جا سخن از وصل و كمال است

 

قصه ي عزم زنجير نو نهال است

 

آتش اشك عشق آنچنان گرم است

 

كه انفاس عزب پيشش نرم است

 

تاب و توان از دست رفته است

 

حلّه ي زنجان به بدن بخت رفته است

 

مقدم سرو چه آفاق گرامي شده است

 

حرمت شيرين و سمن ، برگ خوشنامي شده است

 

چون غنچه ي سرو از ره آيد

 

حسن و احسان مرواريد كز به آيد

 

در ر قصند دلها كه شادمانه

 

بر سر بزم اند گل و پروانه

 

فارغ از جامه ي زهد شويم

 

در خرقه ي خراباتي به پناه رويم

 

بهاران مرثيه خوان مي آيد

 

از لوح وصال، نگار جان مي آيد

 

ظلمت شب فرو بنشست

 

نور عروس، سياهي را بشكست

 

كوير دل ما چنين گويد و پويد

 

كه روزي اين دل شاد و خرم رويد

 

از غزل گفته اي و پاداش غزل خواستي

 

از ما اين عمل را كه به پا خواستي

 

 

(12-12-68) 

 

نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 10:38 | لینک ثابت |

 

 

 

  نوروز ایرانی  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 10:1 | لینک ثابت |

دیوار

http://xs137.xs.to/xs137/09131/dsc01184383.jpg



ادامه مطلب
نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 23:12 | لینک ثابت |
 

 

 

دوست عزيز و مهربانم      


ادامه مطلب
نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 9:30 | لینک ثابت |

اربعین حسینی

 

 

 

را به همه ی شیعیان جهان تسلیت می گوئیم.

نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 8:47 | لینک ثابت |
 
........... ....................... <[url=http://xs.to][img]http://xs137.xs.to/xs137/09110/dsc00295__1_660.jpg[/img][/url] <[url=http://xs.to][img=http://xs137.xs.to/xs137/09110/dsc00295__1_660.jpg][/url] <